تبليغاتX
احســان رستـــمی - تحلیل ونظر من ....
 
احســان رستـــمی
 
 
میخواهم با تو آن کنم که بهار با درختان گیلاس میکند
 

 

        

  راجع به شعر جهان سوم     خالق گرجی.....

 

 ( یکی دیگری است و آن دگر هیچ کدام )

 

اول از همه وجود چهار شخصییت شعری که در کار بر شاعر این شعر تاثیر گذار بودن

اولی بیشک بیژن نجدی بود  دومی ناظم حکمت و سومی علی عبدالرضایی و.....

با مثال راحتتر میشود از این مسیر گذشت

1. ابیات  شبیه به  بیژن نجدی و..

) که قالیچه می شدند دختران من

       بین هشت تا هیجده دلار

              بی تفاوت با نفت.

تو نفت نبودی

قالیچه وعتیقه هم نبودی(

 

دومی : ناظم حکمت

)در ده سالگی می خواهد دکتر بشود

در یازده سالگی مردود می شود

(در سیزده سالگی می خواهم به جبهه بروم)

در چارده سالگی روزی دوبار می خندد

در شانزده سالگی از مدرسه فرار می کند

ودر چند سالگی توی آیینه خودش را

                      دید شاعر است(

سومی :علی عبدالرضایی

)دورم

خیلی دور

دور سرم دور می زند تبریز

تنبور می زنم که مولانا!

                      بریز

              باز هم بریز...(

البته من گذرا اشاره کردم  .ممکن است شاعر در زمان گفتن این شعر هنوز و فقط کتاب مناظر انسانی سرزمین من را (از ناظم حکمت ) نخوانده بود(  نمی دانم )ولی از بابت نجدی وعبدالرضایی آشنا بود وشکی نیست / ویک زمانی است یک شعر حول یک اندیشه میچرخد اندیشه ای که وام دار شاعر دیگر است ویا زبان شاعری را استفاده کردن البته گاها موسیقی زبان شاعر دیگر/ این اندیشه را ناخودآگاه تولید میکند یعنی تقلید ویا تاثیر از زبان دیگران  . اندیشه ی دیگران را هم وارد میکند  ووقتی اندیشه ی دیگری وارد شد شعر از حوضه ی خلاقییت بیرون می پره  چون لازمن نیاز به همان کلمات است  همان فضا سازی و یا همان استخراج کردن که  مخاطب از اثر ویا شعر اصلی میکند

واز همه مهمتر خط سوم ویا در شعر جهان سوم ویا جهان سومی ها  ویا نسل سوم ویا...همان برداشت مولوی گونه  از خط سوم

یاد آور مولانا وشمس

به خوبی میدانیم که این شعر پیرامون چه اندیشه هایی نوشته شده

حرف های زیادی دارم

       وهر صبح دوبار می خندم

        یک بار برای خودم

دیگری را نمی گویم...  یا (من جهان سومم)

ابیاتی که یاد آور آن خطاط سه گونه خط نوشتی است

البته با بیان دیگر ولی از یک فرم ویک نگاه برداشته شده است که ما را به دیوان شمس می رساند

شاید تا حدودی یک مفهوم بخاطر فرمش

واین به یاد آوردن شاعران دیگر هیچگاه از ضعف کار نیست ویا مفهوم جدید دادن شاعر از شاعران دیگر و برداشت جدید ویا گاها صداهای دیگران که در کار بسیار مشهود است و وارد شعر میشود

2. پرواز

 البته اینبار از یاد رفته ویا از یاد برده شده است وبر خلاف  (ایکاروس) آرزوی پرواز مرده  البته ایکاروس از بس اوج میگیرد پرهایش میسوزد و دوباره سقوط میکند . اندیشه باز حول یک محور است پرواز / واینجا در روابط وزندگی در جهان سوم از دست میرود ودر جای دیگر ایکاروس در اوج وپرواز است/  ومعشوق یاد آور همان شمع که میسوزاند بالها را وباعث سقوط میشود / از دست می رود ودر دل کوه ها سقوط میکند البته بس گرانمایه است این سقوط ایکاروس /حداقل از به یاد بردن وفراموش کردن پرواز در جهان سوم  ,

 3.( توی خیابانها توی بیابانها افتاده بودی تو)  به نظرم این مصرع ها زمانی )ارزش بیشتر( پیدا می کنند که شاعر با زیرکی بیشتری از لحن محاوره استفاده میکرد یعنی به این شکل ( توی خیابونا توی بیابونا  افتاده بودی تو) هم از نظر موسیقی وهم از نظر مفهوم آدم سرگردانی که دستش از پایش دراز تر بود را می رساند و هم از حالت خشک وتصنعی گاها شعر بیرون میامد یا (کامیونا رد میشدن  از صورت او رد میشدن) وببینید میشوند چقدر کار را زشت کرده  (کامیونا رد میشوند) در اثر مفهوم واقعی وحس نزدیکی را نمی رساند بعضی جاها با تغییر دادن بعضی از کلییتها مفاهیم وفضاهای جدید وارد میشد که شاعر به دقت به اینها نگاه نکرد ومطالب را جابه جا نکرد تا شعر از نگاه های دیگر قابل دسترس باشد وحتی اینجا ( میشدن) بر سرعت کارمی افزاید انگار / وآدم احساس میکنه بر سرعت کامیون هم میافزاید وزمانی که روایت خیابونی میشه ووقتی واژه هایی مثل کامیون وارد کار میشه  ضرورت ایجاد میکند که زبان ولهجه وبیان  بنا به نیاز تغییر کند

3 . ودر چند سالگی توی آیینه خودش را

                      دید شاعر است

                       وبا سرطان ریه اش

                      روبروی شما ایستاده ام

 

در این بیتها که احساس میکنم از بیتهای بسیار ضعیف کار است  وچند بار استفاده کردن ازهمان روشی که در چند مصرع اول استفاده شد

 وجهان پرنده ای ست که پروازرا

                  از یاد برده ام

                من جهان سومم

البته در بیتهای اول  این شعر به درستی آمده وشعر حول این محور میچرخد  ودر این مصرع مورد ذکر بسیار کلیشه ای است انگار/ شاعر دارد تقلید میکند آنهم از مصرع های خودش و برای بهبود  مصرع ها نیست اینکار /ویک نگاه سطحی وبسیار دم دستی در رسیدن به آن است / که از لایه های شعرهم خبری نیست به نظرم این مصرع های ساختگی عذاب آدم را زیاد میکنند که هیچ / لج آدم را هم در میارند

4.

)بی خیال جناب سروان!

من مست نبودم(

مصرعی است که به تنهایی قابلییت شعر شد ن را دارد

(ازشنبه ای که افتاده بود کنار دوشنبه

وهرروز جمعه بود

    هرروز سه شنبه)

هر چند نگاه و زبان نجدی در آن هست  (شنبه ای که افتاده بود زیر پل) ومصرع های بعدی یاد آور فیلم خانه سیاه است (شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه ) به هرحال این تا حدودی مستقل واز مصرع های زیبای شعر است

(صدای شکستن شیشه ها

شبیه صدای شکستن شیشه ها به گوش می رسید

آدم هایی که فرار می کردند

درست شبیه آدم هایی بودند

که فرار می کردند)

یاد شعر مالیخولیایی حکمت آدم رو میندازه  (البته از نظر حسی) در شعر بلند وزیبای قطار  البته باز هم مستقل است

 

5. وتهران؛

فاحشه ای درچارراه تهرانپارس

 رفته بود توی جلد من

زیر پوستم مرا ورق می زد:

 

این از جملاتی است که درست استفاده نشده وبسیار دم دستی است یاد آور عبدالرضایی که احساس میکنم استاد این جور تشبیه هاست واین مصرع اصلا به کارهای شاعر این شعر ونگاهش شباهت نداره شاید آره ما رو یاد خیلی چیزها و  واقعییات موجود از جمله جهان سوم بندازه ولی این مصرع از خیلی نظرها عاری است .یاد یک شعر از بورخس افتادم ببین (شرابخانه ی سر پیچ ، همچون گردن کلفت محله جان می گرفت ،ودر زمان ،خشن وستیزه جو میشد و رقیب میطلبید) چقدر زیباست  واما فاحشه ای در چهار راه  تهران پارس یا چهار راه میدون کجاش زیباست و یا جانی در آن هست ویا اصلا حضوری دارد در شعر/ فقط یک چیزی گفته شده که شاید این فاحشه آدم و به وجد بیاره ونکات اروتیک را بیفزاید آنهم به شیوه ی دیگران

6. (حادثه ای ناگوار برتن داشت

وهرگز به این سوی خیابان نرسید)]

این جمله که داخل پرانتز گذاشتی مال خودته به هر حال قشنگه

7. من آن جابودم

     این جا

      از تمام درخت ها بریده ام .

ــــــــــــــــــــــــــ

جمجمه ام

تکه تکه می شود

فرو می ریزد توی آیینه

سیب می شود

روی قالی قل می خورد تا میز.

ــــــــــــــــ این مصرع ها بسیار زیباست

8.(مردن بدون بارانی وچتر) اول به این شکل خوندم بعد دیدم نوشتی( مردی بدون بارانی وچتر )وداری روایت میکنی انتظار را / دوباره  در مصراع سوم همین جمله رو میاری کاش به شکل دیگه میاوردی ویا اینبار حد اقل میگفتی )مردن بدون بارانی وچتر (ومفهوم بیشک دو چندان میشد ودر همان فضا البته سیر میکرد

9. چطوری خالق این شعرت نکته های زیاد وخوبیهای زیادی داره  اما در سطح هم قرار داره بیشتر معنی ها /در بسیار جاها به خاطر طرز روایت وگاها نثر گونگی شدید از بار شاعرانه کاسته شده زمانی که به فرم روایتها پایبند میشی ویا میخواهی روایتهای ساده رو تجربه کنی از هنر شاعرییت کاسته ای ویا زمانی که بریده بریده نوشته ای ( قدم   خیابان) ( بی.. بی ..بیدل... عشق است..عشق)  هیچ تجربه ای را القا نکردی که بویی از جدییت وجدید بودن زده باشی وحتی در بسیاری از کارها کارهای گذشته ات را تکرار کردی ویک نوع مجموع کردی ودر یک شعر چسباندی وبه قول( پی جی بوریک) 99درصد موسیقی جز مضخرف است 99درصد اپرا مضخرف است 99درصد موسیقی پاپ مضخرف وهمینطور 99درصد شعرها و..... البته ما دنبال اون یک درصدیم که از قوه ی تخیل شاعر وبنا شده درکاخهای عظیم خلاقییت است نگاه کن اینطوری حرف زدن در مورد شعر واین شیوه که دوستان وقت خودشون رو میگیرند ومثل بند 9 یک چیز حسی وبه دور از مثال وبرهان ودلیل وهمینطوری مینویسند از هر جوجه قوقنوسی بر میاد جانم /( البته باز من دوتا مثال کوچیک  تو بند 9 آوردم )

 محکم بایست وترانه شو/ عجب جمله ی قشنگی نوشتی برام تو وبلاگ . خیلی جالب بود

10. کودکی هفت ساله توی استکان

از مدرسه بر می گردد

ـــــــــــــــــــــ

اسرار زیادی دارم

به خاطر خیام

کوزه ای شده ام

ــــــــــــــــــــ

وشقایق بودم

وقتی که خیلی ها دزفول شدند

            خیلی ها خرمشهر

اینها بسیار زیبا هستد

11 . یکی از چیزهایی که باعث شد این شعر در جایگاه بهتری قرار بگیرد همان اجراست وبه درستی کار اجرا شده وباعث شده این کلییت قابل پذیرش باشد و ارزش دوباره خواندن را داشته باشد یعنی پیوند ها وگاها گسستها ودوباره وصله شدن ها           (    سر...سر...باز را بی...بی...بی...خیال!

- بی خیال جناب سروان!

من مست نبودم  )   ویا با کلمه ی (ورق خوردن ) ویا ( دراستکان بعدی)که موضوعهای محوری شعرند مصراع جدید وپیوند جدید آورده می شود وفاصله ها پر خواهد شد ویا زمان دیگر این اجرا از طریق موسیقی رعایت میشود که گاها کاذب میشودوموسیقی باعث میشود مصرعهای پشت سر هم ودم دستی برای رسیدن به یک موضوع ودور زدن آن  وبرای قشنگ شدن آن  /البته این جور شعرها  واین جور لحن ها پذیرای این نوع نوشته هاست وخرده گرفتن راه به جایی نمیبرد .

روی درخت ها پریده بودند         پرنده ها ازروی درخت ها       پریده بودند روی درخت ها     وپریده بودند

 

 

12. حالا جمله های بالا را ندیده میگیرم دوباره شروع به نقد میکنم تا یک حرفهای دیگه ای زده باشم واز زاویه ای جدید

جهان سوم

برداشتهایی که از این دو کلمه میشه کرد بسیار زیادن به خصوص در جامعه ی ما  . از خط سوم مولوی تا جهان سوم ویا جنگ جهانی سوم یاهمان واژه ی 3 ونماینگر تثلیث و کلی معانی دیگر که البته بیشترشان ربطی به این شعر ندارد ودر این شعر خلاصه نمی شود

اولین موضوعی که به یاد می آورم/ این کلمه ی( من ) مثالهایی را به ذهنم می آورد مثل اینها( من60 ملیون نفرم )از حمید ترکاشوند  2. من وافشین شاهرودی 60 ملیون نفریم( عبدالرضایی) .3. من پروردگار بزرگ شما هستم (فرعون ) من جهان سومم (خالق گرجی ) من خط سومم(مولوی) خوب میبینیم که( من )که خود یک کلییت است در مقابل یک کلییت بزرگتر قرار میگیره ویا در شعر عبدالرضایی در کنار دو کلییت قرار میگیره یکی کل واتحاد وآمار  یکپارچه ملت/ وکلییت بعدی اسم افشین شاهرودی وایجاد کننده ی تضاد که آن هم خود یک کل است که حتی ریشه در تصوف دارد هرکس خود را شناخت خدا را شناخت ویا( هرکس خود را شناخت دیگر نیازی ندارد خدا را بشناسد) که این خود ومن گاهی در رده ی کلییت قرار میگیرد

والبته در شعائر هم از این تشبیه ها استفاده شده وبه نظر من زمانی احساس شاعرانگی بیشتری میکنم که از این حالت شعر بیرون میومد / یاد یک مصرع از لنگستون هیوز افتادم (من داداش کوچیکه هستم ) این جا ما با یه کلییت مواجه نیستیم وشاید هم برعکس در اینجا شعر وشاعر ما را با روایت جدید مواجه میکنه قابل پذیرش.           یک شخصییت از خود را بروز میدهد واز زاویه دید جدید به جای اینکه دنبال چیزهای اضافی باشد ویا تشبیه ها فقط یک روایت جدید برای  ادامه ی شعر البته درجاهای دیگه هم  به مانند کارهای دوستان اما پیچیده تر وموجز تر وجود دارد مثل (من کفشهای واشنگتن را واکس میزنم )البته من( داداش کوچیکه )ومن خط سومم مولوی رو به همشون ترجیح میدم .

البته در واژه( جهان سوم) ما با این مواجه میشویم که منظور مستقیم شاعر مملکت خودش هست  ویا جامعه های اینگونه وبا یک گوشه ی چشم به فرم خط سوم که سازنده ی شعر است ویا جرقه ی  این شعراست / و جهان سومی که عقب افتاده وآدمهاوهمانطور کسانی که باعث شدن شاعر در جایگاه جهان سوم قرار بگیرد ویا ما بی آن که آن واژه ها را اینگونه تفسیر کنیم جور دیگر با این کلییت بهتر است مواجه شویم / که جهان سوم یک بهشت ویک کلییت جدید ومولوی گونه است (آن خط سوم منم ) ووقتی به این واژه روبرو میشوی گیج میشوی درذهنت از خودت سوال میکنی یعنی چی ؟ حتی شاید از رفیق کناریت هم بپرسی / این خاصییت مولوی است من کوچیک بودم یه بار از یکی از دوستام پرسیدم . که این خط سوم چیه /   یا این مولوی کیه  /  یا این شمس اصلا چیه   /  که این مولوی به دنبالش ِ

(من حرف زیادی دارم) میبینیم اگه این جور مصرع ها از شعر ودرون شعر بیرون بیایند چه حکمی را پیدا میکنند البته در شعر سپید برای پیشبرد شعر وفضاهای جدید یک نعمت است اما خارج از شعر یک نثر یک حرف ویا یک جمله ی غیر بلاغی است (هر صبح دوبار میخندم یک بار برای خودم دیگری را نمی گویم) من یکی دوبار  پیش خودم (دیگری را نمی دانم / خوندم)

 البته از  اینجا به بعد  ما دیگه   با (سه) مواجه نیستیم از این به بعد تقریبا( دو) جایگزین شده است ویا در این ابیات ( وشقایق بودم   وقتی که خیلی ها دزفول شدند   خیلی ها خرمشهر.) .یا (2 ،بار دیوانه میشوم) یا( دو ، بار خندیدم)

(کوزه ای شده ام    که خیلی ها دست بر گردن یار شوند )  خواب به نظر شما این چه مصرعی هست وقتی ما داریم از یک ذهن وام میگیریم وزمانی این ذهن ارزشمند میشود که چیزی بر آن بیافزاییم نه که یک روایت آن هم دست چندم.       برای مثال، حافظ ،شاهد زیرکی است بر این ماجرا

(تاریکی     پاورچین پاورچین    رد می شد از کنار عصر     دور می زد توی دالان های نمور)

در این مصرع  ها از چیدمان بسیار خوبی برخوداریم  تاریکی، اینکه زمان در حال گذ شتن است آن هم پاور چین پاورچین تا به شب نمور وتاریکی فزاینده میرسیم حتی به زمان از دست رفته ودالان ودالان های نمور که لانه ی جادوگر شیطان وتاریکی است که همه ی این علامتها را در خود دارد

(که قالیچه می شدند دختران من          بین هشت تا هیجده دلار        بی تفاوت با نفت.)       این جمله ها بعد از مصرع های بالا آمده خواب دوست عزیز من باز نمی فهمم انقدر کار بد میشه  با این مصرع ها وتقلید وغیر قابل باور که اعصاب آدم خورد میشه /

 استفاده ی مکرر وبه درستی نجدی از این واژه ها جایی برای حضور این مصرع ها در شعرت نمیذاره اگه اینها رو برداری سود برده ای که هیچ / بلکه کارت را هرس کردی همان کاری که نویسنده های دوست داشتنی میکنند تولستوی هفت بار جنگ و صلح رو باز نویسی کرد لورکا ظرف دوهفته نمایشنامه عروسی خون رو نوشت وچهار سال روش کار کرد

( تو نفت نبودی        قالیچه وعتیقه هم نبودی       آدم بودی)   کاش آدم هم نمی شدن ودر همان قالیچه ها ورنگها وبه قول نجدی( کلمات ) استحاله میشدند به نقش همان چیزها وهمان گوزنهای قالی در می اومدند

(سر جای خودم هستم  وهر صبح دو استکان چای می نوشم        یکی برای خودم       دیگری را نپرسید!)

مکان در شعر کجاست  (البته مهم نیست )وباز این دو (این عشق) (ما دو گوش داریم ویک زبان تا دوبشنویم وکمتر سخن بگوییم  یک سخن بگوییم)(سعدی)( یکبار برای دوست داشتن ودیگر بار برای دوباره دوست داشتن)( دو ،آدم وحوا) واین دوباره دوست داشتن مفاهیم جدیدی را وارد میکنه حالا چای را دو استکان یا   ده استکان  هر چی اضافه کنی یا کم/ زیاد مهم نیست   ، البته زیادش ........ولی اگه شربتی بود  یا شرابی یا یک پیاله  آنهم در همان شب نمور دواستکان شراب مینوشیدی یکی برای خودت ویکی برای رفتگان مثل شیمبورسکا در روبروی  آینه  میخوردی آنوقت فرق میکرد

یک جفت چشم               پنجره ای باز بود

پنجه می کشد توی اتاق من  پرنده ها پریده بودند

روبروی من                   از روی درخت ها پریده بودند

                                 روی درخت ها پریده بودند

                                 پرنده ها ازروی درخت ها

        پریده بودند روی درخت ها

عجب مصرعهای جالبییه / اون سه مصرع روبروی هم    وهر کدام را جدا میشود خواند  عالیست/ برای خوندن کل شعر به وبلاگ آقای گرجی مراجعه شود در قسمت پیوندهای این وبلاگ مرقوم شده است 

13. یک روز تو هوای سرد پشت پنجره های بخار گرفته وپریده رنگ که صحبت از یک روز خوب بود و گربه ها تو مزرعه بغل بچه ها می اومدن تا کمی بازی کنند و پرنده هایی که پرواز میکردند وشاید سردشون بود پشت بامها کنار لوله های بخاری نفس گرما را به پرهاشون میچسبوندن . ودایره های یک روز ِ روشن را از سر میگذروندن وجای پاها وچکمه ها نمایان شده بود در مزرعه/ از دور، پرواز دست جمعی همه ی پرنده ها رو دیدم خیل زیاد پرنده ها که همه در روزهای خوش برای پریدن پرواز کردن و نقشه ی ماندن درکنارکشتزار و سرسبزی وبرکه ها رو میکشیدن  وآمدن بهار را . و بال زنان تا نزدیکیهای ( معبد های خیر خواهی) آمدن /  تا از این صبح ومشوش بودن باد از سرحال ترین لحظه ها  استفاده ی کامل رو ببرند. آن پرنده ها  ما را از یاد بردن وبدون اینکه نگاهی به سراپای همیشگی وخسته واز روزهای خوشبختی برگشته ما بکنند ، پشت پرچین ها نشستن وآواز میخواندن یکی از آوازاشون این بود  (اسبی رو که میلنگه باید خلاص کرد) هوای خوبی بود آوازها به گوش من هم رسید من تو این جهان که بال پرواز نداشتم پشت درختهای رو به خیرخواهی نشسته بودم .رو به جهانی که اینک در جنوب نقشه منتظر ماست تا با قطار از آن بگذریم و برای آنهایی که در پروازند دست تکان دهیم .آنهایی که در پروازند .

14. ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 15:44  توسط  احسان رستمی  |  22 نظر

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:50  توسط  احسان رستمی  | 
 
  بالا