تبليغاتX
احســان رستـــمی - تحلیل ونظر من ...
 
احســان رستـــمی
 
 
میخواهم با تو آن کنم که بهار با درختان گیلاس میکند
 

 

 

 

شعری از آقای تیرداد نصری وبحثی پیرامون آن

 

 دل زنده شود

 چشمان برق بزند

در عنوان مهرداد عارفانی .

ilo مهندس سرد خانه با مدرک

 

این شعر وحدود 7 یا 8 شعر دیگر ازکارهای آقای نصری بخصوص شعرهای( سنگ )و(زمزمه)( سه سقوط)( سمت تو)( بهار زایی ایام) و یکی دوتای دیگر برای من حکم شعر خلاق وحکم شعرهایی را دارند که گفتنش نیاز به تلاش وجوشش وهمچنین سالها عرق ریزی دارد/ گفتن اینگونه کارها از شاعرانی بر میاید که ابزارهای شعریشان غیراز زحمت طاقت فرسا، دارای جوشش والهام هم هستند ، همانهایی که آدمی در قلبش باید داشته باشد.

حال میپردازیم به شعری از آقای نصری با نام مهرداد عارفانی

شعری که حول محور دوستی ،غم ،ویک حس نوستالژی( که سالهای پیش اما بهتر بود) اتفاقی که در هر برحه از زندگی برای هر موجود بشری تکرار میشود واین جدایی واین دوستی ریشه در تمامی فرهنگها و ملتها دارد واین جدایی در عشق از مشخصه ترین آنهاست . جدایی دو دوست که سالها با هم در یک مسیر و حامی یکدیگر وکمک کننده ی یکدیگر وآشنا به درد ها وزخم ها ودرد و دل های هم بودن .و دوستی ای که بسیار از عشق قوی تر است

به قول شاعره ای که( در عشق همیشه سایه ای از ترس وجود دارد ترس از دست دادن آن . ولی در دوستی اینگونه نیست دوستی امنیت بخش است .)

اما دوستان تاریخ را ورق زدن کار چندان سختی نیست دوستی دوپادشاه که باعث نجات جان هزاران آدم وهمینطور دشمنی وبه هم خوردن این دوستی فاجعه هایی در دل تاریخ / دوستی و آشنائیت حضرت موسی وخضر پیامبر

و منجر به آگاه شدن موسی  . دوستی شمس ومولانا که منجر به شاعر شدن مولاناست . دوستی در دین مانند دوستی مسلمان  با یک سنی مذهب وهمینطور دشمنی دومذهب دو فرقه ونسل کشی (چون در اینجا دوستی مطرح میشود خواه ناخواه دشمی هم در تقابلش قرار میگیرد (سعدی میگوید با دوستت وبا دشمنت چنان رفتارنکن، که اگر یکروز بر خلاف آن عمل کردی پشیمان شوی . همی رازهایت  را برای دوستت فاش نکن که اگر یک روز دشمنت شد از تو سوء استتفاده کند وبه دشمنت چنان بدی نکن که اگر یک روز دوستت شد شرمنده شوی وقسمت فکاهی ترین وطنز آمیز ترینش که در متل های کودکانه وجود داشت دوستی خاله خرسه ی خودمان است.

که ساده لوحانه ترین شکل آن است .وهمینطور دوستی ای که در یک روز نه چندان سرد اتفاق می افتد وتا روز های پایانی این زندگی بین دو دوست گسترش دارد ودوستی بعدی که آمیخته با عشق است دوستی با حیوانات وطبیعت و

دوستی در زندان دوستی در کنار جاده، جاده ی خلوت ،جاده ی شلوغ ، داخل ایستگاه مترو والی ماشاالـ...

 

حال باشعر پیش میرویم وبه خوبی وبدی شعر ما کار نداریم وملاک خوبی وبدی ما نیستیم .

شروع این شعر که برایم همیشه حکم یک کار خلاقانه  دارد اینگونه است .

دل زنده شود،چشمان برق بزند در عنوان مهرداد عارفانی ، مهندس  سردخانه، بامدرک ..

(البته این شروع در سایت آقای نصری به شیوه ی دیگری است ومن از روی نواری که از سالها قبل از یکی از دوستان گرفته بودم وآقای نصری خودشان این شعر را به این شکل در آن نوار خواندن .که برای من بسیار جذاب تر وهمینطور شاعرانه تر از آنی که در سایتشان وجود دارد بود) البته فقط همین چند سطر)

 

 

این شروع نمایانگر یک دوستی به همراه هزاران عشق است وقتی که چشمان کسی برق بزند در دیدن یک دوست، نشانه ی خوشحالی وخوشبختی وباهم بودن است این چشمها منو یاد چشمهای مونالیزا میندازه آن زنده بودن و آن خونی که در زیر لایه های چشمه ،

وقتی تو با یک دوست واقعی روبرو میشوی دلت هم زنده میشود/ انگار داری یک اناررا باز میکنی تا بخوریش ،بزاقهای دهانت شروع به فعالیت میکنند وانگار از این ترشی وشیرینی آب دهانت راه میفتد واینها زمانی است که تو در عنوان واز راه دور با نشانه وباز بودن مغازه ی رفیقت روبرو میشوی واز دور هم یک دستی بلند میکنی برای رفیقت وتو،دلت غنج میره برای یک چای نوشیدن وبحثی را شروع کردن آن هم چه بحثی بحث داغ شعر با دوستی که در شغل آزاد وتعمیرکار ومهندس لوازم خانگی است، یعنی پیش خودت هنوز مواجه نشده ای که آیا این شغل در جامعه ی ایران بازخوردی دارد یا نه ،ودر این ابیات ما با شادی راوی وکسی که دارد این موقعییت را فاش میکند مواجه ایم انگار همه ی توانش را جمع کرده برای دیدن این دوست  انگارخریدش را عقب انداخته از قولی که به دیگری داده زیرش زده تا به این دوستی که وصفش را میکند برسد /ودوستی که مهندس سرد خانه است ودارای یک مدرک معتبر این دوستی چه زمانی اتفاق افتاده بود وچرا وچطور به این محکمی برقرارشد که هرگز گسستنی هم نیست . آیا در سر یک پُل بود، چشمها به چشمهای هم افتاد یا در کنار یک مسجد در هنگام اذان ظهر.

واین دوستی وعشق در ادبیات ما به این وضوحی وجود نداشت ودر شعرها البته به غیر از مولانا وشمس در شعرهای سپید شاعر بسیار به این عصیان ودوستی وبیان این دوستی نزدیک میشود و ازابهام شعر کلاسیک هم بیرون  میاید ( معشوقه هایی در هیئت مرد) گاها در ابیات وتوصیفات کلاسیک./ به خاطر فضاهای شعر سپید است که عصیانهایی از این نوع وارد کار میشوند

احساس میکنم در مورد این شعر میتوانم یک کتاب بنویسم

قراره چه اتفاقی بیفته هنوز هیچکس هیچی نمیداند.

 

رنگ زرد وُ سبز ويترين مغازه مغازة بيست متری

 

بوی خوش رنگ تازه داشته باشد
هر وقت که پا گذاشته می شود به درون
تعمیرگاه
کنار يخچال های تعميری ، دستگاه پمپ باد ، کولر اسقاط
رختشويی از کار افتادة مارک « فيلکو » و يا « کن وود »
بوی خوش رنگ تازه ….. پشت ميز کوچک وُ آن دو صندلی تاشو
( دور يا نزديک به علاءالدين ، باکتری وُ يک قوری هميشه آماده )

 

ما در این مصرعها با وصف روبه روییم /توصیف یک مغازه/ شاعر برای ما به نظر دارد بهار را وصف میکند، با  رنگها وسبزترین شکلهایش بوی خوش رنگ تازه ودر این رنگ تازه ودر این بهار چه میوه هایی وجود خواهد داشت( جنگلی بروی دریا خواهد رویید که میوه اش یک ماهی است) حال ما با چه میوه هایی روبروییم در این سرسبزی وشادمانی رنگها، بله با یخچال تعمیری، دستگاه پمپ باد/ کولر اسقاط وعلائدین وقوری همیشه آماده که یک چای در هنگام صحبت ویا دربعد ازظهرزمان استراحت .ویا وقتی دوستی سرزده وارد مغازه شد وهمه ی کارها تعطیل وبه تعویق افتادن. وبحث هرروزه ی شعر با چه کسی با دوستانی که سرزده وارد میشوند ولبخند به لب ومهمان گونه بر روی یکی از آن دوصندلی نشستن وحرف را شروع کردن بله امروز داشتم به شاعری فکر میکردم به نام رمبو ویا به پابلو نرودا و بلندی های ماچو پیچو که این به ذهنم آمد این شعر که برایت دوست عزیز میخوانم

وناگهان شعری از لورکا یادت میاید شروع به خواندن میکنی/ سبز، سبز ،سبز، تو را سبز میخواهم /

مغازه ای که به وسعت بیست متر است وهمه ی این وسایل تعمیری در آن اسقاطی وخراب است چطور به این زیبایی وصف میشود تنها حربه ای که به کار برده میشود همان رنگ زرد و سبز وبوی خوش رنگ تازه است در کنار اسقاطی های مغازه خوشیهایی که از این رنگها نازل میشود بر همه  ی خرابی ها رجحان دارد. بوی بهار ودمیدن بهار ویارنگهای تازه، بعد از تعمیروبعد از یک خواب زمستانی ِ اشیاء، سلامت را وشکوفایی را به خانه ی مشتری برمیگردانند وهمینطور به صاحب مغازه /در این مصاریح ما به جزیی ترین روابط وزیرین ترین لایه روبه روییم اشیایی که ممکن است در نگاه اول هیچ لطفی نداشته باشند حتی به مارک آنها توجه شده تا روح شعر ونگاه تیزبینانه در آن دمیده شود تمام چیزهای یک مغازه برای ما بازسازی شده واز روی همین گزینه ها دوباره میشود این مغازه را اگر امروز وجود خارجی  هم نداشته باشد چون پازلی خراب وویران شده بازسازی کرد. وهیچ حس ناخوشایند با وجود بدترین وخرابترین شی ها به ما دست نمی دهد واین به خاطر چهار چوب وضلعهایی است که در رنگهای خوش وسبز بودن وزرد بودن ویترین مغازه غرق است / شاید نظم ونظافت وشاگردی که هرروزه به این امر واگذاشته شده تا برکت را با تمیز نگه داشتن به مغازه بیاورد /  وچشمهای شاعری که همه جا سرک میکشید ومیخواست حتی از مارک شی ها وتعمیری ها سر در آورد تا در لحظه های سکوت خود را مشغول کند در مغازه /

 

ناگهان همه چیز تغییر میکند شاید با یک باد سرد زمستانی  شاید با یک سردرد شدیدبه خاطر جابه جایی فصل وفصول سال

 

اما( سالهای پیش ولی بهتر بود )یک غم یک حس ...یک درد ..

 

 

سال های پيش ولی بهتر بود در پشت دکه سيگار فروشی وُ
کنار سه۳ صبح
کنار شير خشک نستله وُ سيگارها وُ بيسکويت وُ ويفر
و کنار « تأويل متن - جلد اول و دوم »
و کنار شعر .
و نه کنار باد زمستانی . . . . . . درون باد زمستانی :
همراه با تلمبه زدن به چراغ زنبوری
همراه با اخم مأموران « دير وقت ست . ببند ! »

 

از اینجا به بعد با یک دکه روبروئیم با یک مستطیل. دکه ای که راوی غبطه ی آن را میخورد ویک جور خانه ی راویست  وهمینطور کنار مواد خوراکی وسیگار وشاید آزادی بیشتر برای خواندن وبا هم نشستن تا دیروقت  / که داد ماموران را در آورده که ماموران پیش خود میگویند جریان چیست فلانی داره چه کار میکنه تا این موقع شب، نکنه ....

اینجا دیگر از آن بوی خوش ویا اغراق خبری نیست. شاعر از کنار تاویل متن صحبت میکند از کنار شیر خشکها وسیگارها که برای فروش گذاشته حرف میزند .وتنها جایی که از این ( درکنار)بودن حرف نمیزند اون سرما وآن درد  است /وآن روزهای خوش که حالا نیست وحالا فقط در درون این باد ونبودن برق وتلمبه .../ شکم خود و.........سیر می کند. ودر کنار همه ی این چیزها ودر درون این سرمای زمستان کتاب تاویل متن بابک احمدی را هم باید بخواند چون در کنار شعر ایستاده این آدم. ما همیشه از کنار قطار زمان میگذریم (سحرگاهان قطار سریع السیر .....) این قطار از کنار ما هر روز میگذرد با سر و صدای زیاد انگار حامل ِ.......

و تو همیشه کنار دوستت می ایستی یا کناریک دیوار ، کنار کتابها میاستی کنار ماموران کنار شبانگاه وکنار ......ولی هرگز نمیتوانی کنار باد سرد زمستانی یا کنار سرمای طاقت فرسا بایستی، سرما بر خلاف گرما اصلا کناری ندارد باید درونش ایستاد وسرما همه را در بر میگیرد بدون هیچ اجازه ای وحاکم بر سرنوشت میشود واگر این سرما از طریق جامعه تزریق شود وتا درونت وتا پوست واستخوانت وارد شود آنوقت چه اتفاقی خواهد افتاد /

در مصرعهای بالاتر که مربوط به تعمیرگاه بود ما در کنار همه ی چیزها قرار گرفته بودیم کنار یخچال کنار پمپ باد و.........  وتنها جایی که واردش میشویم درون تعمیرگاه است درون تعمیرگاهی که وسایل اسقاطی در آن است که نیاز به جوش وهزار درد بی درمان دیگه دارند وصاحب مغازه ای که ممکن است در روابط به این نقطه ی جوش رسیده باشد وهمینطوردر مقابل، دکه ای که افراد زیادی نمیتوانند واردش شوند ممکن است پنجره اش خراب باشد باید طعم سرما وگرما را چشید و جز سردی چیزی حاکم نیست وصاحبش دارای این سردی است سردی وسرمائی که ممکن است از جامعه گرفته باشد یا دوستان و خانواده در آن سهیم هستند ودر این دکه صاحب مغازه دنبال گرم کردن  خود است از طریق تلمبه زدن میخواهد نور وگرما را تزریق کند ویا از طریق فروختن اجناس ،شادی را به وجود آوردن. شادی یک شیر خشک یا بیسکوئیت برای یک کودک ویا با خواندن کتاب وشعر، گرما را تزریق کردن .

وحال چرا این دکه باید ازآن تعمیرگاه آرامشش بیشتر باشد مگر همین روابط در درون تعمیرگاه نیست ونبود

پس جریان چیست؟

تا این جا با دو فضا اما متفاوت ودو زمان باز هم متفاوت والبته یک ساخت که روابط حاکم اشیا بر انسان نقش محوری دارند. اشیاء وگاها پول /فضاهایی که حس خوشبینی را در پاراگرافهای دکه بیشتر وپر جلوه تر نشان میدهد

هر چند در   توصیف هر دو مکان حس زیبایی وبهار زایی وجود دارد اما در دومی ناگهان همه ی این حسها نتیجه ی معکوس میدهد وشادی ای که در آن سرما در درونش نفوذ پیدا میکند

وبر خلاف همه ی اینها شاعر در( زمان حال ) وهر لحظه ممکن است با این تابلو ونام مهرداد عارفانی روبرو شود ولی آن دکه به گذشته بر میگردد گذشته ای که هرگز بر نمی گردد وجز خاطره ای خوش چیز دیگری نیست ویا باد سرد وسوزش وسرمای این باد هنوز که هنوز است ممکن است در شاعر باشدبه مقتضای زمان ِ از دست رفته .

اخم مامور در کنار سرما وزمهریر وسرسختی زمستان ودودی که از سیگار روشن شده ونوری بس نقطه گون ونوری که از چراغ زنبوری وهمینطوردود ی که هنگام روشن کردن چراغ زنبوری در لحظه ی نخست .

وزیباترین قسمت شعر آنجاست که شاعر میگوید آنجا که صحبت از استعاره است واستعاره هایی که ناخوداگاه وارد شعر میشوند (

ودر قسمت اولیه شعر آنجا که میگوید( دور یا نزدیک) به علاائدین با کتری وقوری همیشه آماده )ما با یک نوع حرکت وحرف زدن وتغییر جا ونشستن وبرخاستن روبرو میشویم( دور شدن نزدیک شدن) بدبختی خوشبختی وسیاهی وسفیدی که در لایه های شعر مشهود است

در مصرع های بعدی چه اتفاقی خواهد افتاد آیا ما با یک تاجر هلندی روبرو خواهیم شد/ با گم شدن یک درخت گردو در لابلای شاخ وبرگی از مه روبرو خواهیم شد /آیا با حافظ روبرو میشویم وقتی میگوید سرها بریده بینی بی جرم وبی جنایت /نه ... وهیچکدام از اینها نیست

 

 

همانجا بود که نوشتی « …. مردمی که زاده نشدند/ می نگرند به اين گفتگو»

 

مردمی که زاده نشدند  چطوربه این گفتگو مینگرند و به چهره ی ما نگاه میکنند / گفتگویی که در آن شعر موضوع اصلی است/ ویا مسایل اجتماع . برای چه مینگرند ودر پی شناخت چه چیزی هستند این مرده ها واین تن هایی که هنوز زاده نشدند/ ویا این فرشته ها ویا این جنین ها از چه منطقه ای دارند مارا تعقیب میکنند ونقشه ی رسیدن به ما را از کجا آوردند/

(مردمی که هنوز زاده نشدند) /واین شعر را در کجا بود که گفتی آیا درون باد زمستانیست که میشود همچین شعری گفت  .آیا در کنار سه صبح میشود همچین شعری گفت در کنار خواندن وزحمت واخم ماموران .

 

 

وهمانجا بود که نوشتی «….. در سقوط لبخند زدم/و در کنار مرده ام پای کوبيدم»

چقدر زیباست آدم با آرامش به خود کشی ویا مرگش لبخند بزند/ مثل گرگی که رقصنده در باد است شروع به پایکوبی در کنار مرده ی خویش کند و سقوط از برجهای بزرگ، سرازیر شدن  واینها را همانجا بود که نوشتی

 

همانجا بود که نوشتی « …. مردمی که زاده نشدند/ می نگرند به اين گفتگو»
و همانجا بود که نوشتی «….. در سقوط لبخند زدم/و در کنار مرده ام پای کوبيدم»
پشت به بهار ۷۴ ، پشت همان دکّه نوشتی :
«وقتی تمام درختان به يک سرنوشت دچارند/هر کجای جهان که بياييم ، تبر را دشمنيم»
پشت به تابستان ۷۳، پشت همان دکّه نوشتی :
«پانزده سالگی خوشة آفتاب بود/ اکنون بر نام و مرمرها مبهوت مانده ام »
پشت به پاييز ۷۲، پشت همان دکّه نوشتی :
«تمام پنجره ها را باز می خواهم/چرا که هر آن امکان اتفّاقی هست ،
و پشت به زمستان ۷۱ …….. نه پشت به زمستان ، درون زمستان ۷۱
نوشتی :
« آنان نمی يابند هرگز هيچگاه آنچه حمل می شود در من با من»

 

زمانهایی که از سال 74 شروی میشود وبه عقب بر میگردد ودقیقا به درستی این تکنیک رعایت شده زمان حال ،زمان جلوتر/و برای اینکه از گذشته داری روایت میکنی... . وباید این فرم هم رعایت شود از نزدیک به دورتر و در این زمان ایران در چه حوزه ی تاریخی قرار داشت وچه حرفها وزخمهایی از لایه واز زیر پوست، سر در آورد/ از نظر سیاسی چه دیدگاهی وچه بحرانی را آماده شده بود ویا چه روشنایی ای را نوید میداد.

 

(پشت به تابستان وپشت دکه ) آرایه هایی که در این مصرع هست همچون آرایه هایی است که سعدی به کار میبرد

دو پشت آورده میشود/ .پشت دکه/ که میشود همین الان هم شروع به نوشتن کنی اما پشت به تابستان چه فصلی است بله زمستان است  پشت کردن ویا پشت دادن ویا پشت آن ورق را نوشتن ویا بقول شاعری پشت آن ورق ِ بازی  . ویا پشت کردن به هر چیزی که در زندگیست که یک فاصله را به وجود آورده هم گرما را نشان داده هم سرمارا.با آوردن این جمله( پشت به تابستان ۷۳)،  مثل این است که آبی در یخچال دارد( یخ )میبندد تا در فصل گرما ودر هنگام تشنگی آشامیده شود/ اما پشت به پاییز چه فصلی است یا پشت به بهار، بیشک زمستان وسرما ویا تغییر فصول اما پشت به زمستان چی ... نه پشت به زمستان درون زمستان 71

باز هم ما با درون زمستان مواجه میشویم

 

« آنان نمی يابند هرگز هيچگاه آنچه حمل می شود در من با من»

این چیست که هیچکس در نمییابد آنرا . آیا یک جنین ا ست یا همان مردمی که زاده نشدند؟ چه کسانی؟ ماموران؟یا اخمهایشان ؟ مردم عادی؟ دشمنان خونی؟ آیا تو نیستی؟ آن کودک نوظهور موسی است...؟ در آبهای نیل ..؟.چه کسی در ما حمل میشود آیا خود ما هستیم ذهنهای جسورمان آیا مسیح ِکودک است که کریستفور قدیس او را حمل کرد وچنان سنگین بود که نتوانست  وبه هزار زحمت به آن سمت رودخانه اش برد ؟.

 

«پانزده سالگی خوشة آفتاب بود/

 اکنون بر نام ها و مرمرها مبهوت مانده ام »

شکل خوشه بودن وبه شکل قلب بودن عدد پنج. وطراوت وتازگی آفتاب خوشه ها را انگور میکند و رسیده. ولی اکنون وحالا چی؟ آن کودک از دست رفت آن جنین آیا مُرد؟. چرا برای مرگ مبهوت ماندیم. وچرا مبهوت میشویم در سنگ ها ومرمرها  وبقول یک شاعربزرگ ایرانی  میگوید مرگ عادل است.( برای اینکه مرگ عادل باشد باید زندگی عادل باشد). ولی عجب زیباست این مصرعهای مهرداد عارفانی در شعر ویا وقتی میگوید تبرها را بشکنیم ویا دشمنیم. حسی فرای این عالم به آدم دست میدهد

(تمام پنجره ها را باز می خواهم)

 

ونباید هم آنان دریابند چون نمیفهمند شاید هنوز در شرایط سیاسی جامعه حتی مردم، حتی قشر تحصیل کرده  به آن صلاحییت وآزادی نرسیدن وانگار تا حالا فقط خوابیده بودند وبدا به حال آنان که این شرایط راحاکم کرده بودندوقراراست چه اتفاقهایی از این به بعد برای شعور ملت بیفتد

(چیزی که در من است وچیزی که با من است) .(در من)درون ما میتواند عشق باشد باد سرد زمستانی باشد اما( با من ) وهمرا ما میتواند (دوست) باشد وعهد و پایداری این دوستی . میبینیم که چفت وبستهای این شعر چقدر جالب است وبه صورت ناخوداگاه در هم تنیده شده شعری که ممکن بود هر آن به بن بست کشیده شود ویا اگر بندهایی که مربوط به آقای عارفانی بود وارد کار نمیشد اونوقت من هرگز به این شعر نمی توانستم نظر مثبت داشته باشم یک جور روح عجیب در شعر دمیده شده

به نظر شما من در ادامه به چه موضوعی در این شعر خواهم پرداخت آیا مصرع به مصرع این بندهائی را که به این مبرهنی ست در ادامه پیش میبرم ویا  درادامه یک خط بیشتر بر آن اضافه نمیکنم؟. به هر حال شما در اشتباهید شما همیشه در اشتباه بودید آیا به نوع روایت وشروع یک روایت دیگر در بندها خواهم پرداخت ویا صحبت از زیر ساخت وروساخت خواهم کرد ویا نقش جامعه بر افراد را الگو قرار میدهم یا شروع میکنم به نقد کردن واز زاویه ی جدید...) و یا هرگز به پایان مشخص کار وساده وروان کار نخواهم پرداخت وقابل درک ..)به هر حال شما در اشتباهید .

وبرایتان مهم نیست که امروز من چه رنگهایی را از پشت پنجره ام دیدم /

این کار ادامه دارد دوستان عزیز .

برای خواندن کامل شعر به سایت آقای تیرداد نصری مراجعه شود در قسمت پیوندهای این وبلاگ

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:52  توسط  احسان رستمی  | 
 
  بالا