تبليغاتX
احســان رستـــمی - تحلیل و نظر من
 
احســان رستـــمی
 
 
میخواهم با تو آن کنم که بهار با درختان گیلاس میکند
 

 

 

(اگر امروز سه شنبه است پس اینجا باید ساری باشد )    به بچه های ساری

 

(نورالدین ضیاءُالحق  شمس تبریزی ،

رجب بذر افشان ،

تاکسی تلفنی

وبرگ سبز... ،

کدام احتمال درست است آقای معلم ریاضی؟)

 

دسته بندی کردن کارها کمی زمان بر بود وبا این حجم نوشته های آقای بذر افشان نیاز به تحقیق در همه ی وب های ایشان ودیداربا جزئیات داشتم که خوشبختانه به سرعت شروع کردم وخاصیت سرعت بخشیدن به همه چیز را بسیار میپسندم بقول اقای نجدی میخواهم شعری( یا تحلیلی) بنویسم با سرعت 120 کیلومتردرساعت واین بود که نظم ودقتم را وصله ی سرعت بنزم کردم واین در آمدها را بر شعر

 آقای بذ رافشان نوشتم .شعر نوشته های آقای بذر افشان را باید دسته بندی کرد

عینیات وموارد بیرونی اثر

ذهنیات وموارد درونی

تلفیق نثر وشعر روی میز جراحی

تاثیر نثر بر شعر و افزودنی ها و ویتامین ها ومسکن ها وچترها در باران

حرفها وموارد استثنائی در شعر و روده درازی ها به همراه گفتار درمانی

چند زمانی بودن اثر، زمانهای گذشته،  آینده  وحال،  همزمان

فضا ها ومکانها وحضور بومیت دراثر، بله با محوریت بومیت در اثر

حضور ضمیر من ونادیده انگاری ضمیر تو وهمینطور یک شکل بودن تمامی فرم ولاغر بودن راوی دوم شخص و....

وجود راوی اول شخص وبخاطر همین پایان ناتمام وادامه دار وباز اثر

فرم پست مدرن و کلاسیک و مدرن به شکل یک روش در شعر و در متن

استفاده از کلمات اضافه برای فضا سازی

که روایت را داستانی واز داستان به شعر واز شعر به فکوهیات واز فکوهی به هجویات وطنز تلخ البته

رفتن شعر از جز به کل و سیر شعر در جزئیات وبر مدار جزئی نگری

 

تصاویر  به همراه توضیح

بر عکس تارکوفسکی در سینما

وجود فی البداهه در اثر به همراه نشانه های محیطی درشعر

زمان بازی وزبان بازی

پرت بودن فرمها بر خلاف نجدی که این مسئله ای مهم در شعر هاست

وپرت کردن نیزه و هدف شعر به سمت جان بخشی اثر ومتنهای چند سویه

وسیلی از حرکت وجابجائی کلمات

وپوست انداختن همچون مار ودو لایه بودن کار

پایان بندی ای با یک طنز و نیشخند وگذشتن وپریدن از روی متن وعلامتهای سوال

 

1. بهترین کاری که نظر من را جلب کرد شعر از قونیه بازگشتم هست وسعی من و خیره شدنم به این نوشته

لزوما از کارهای دیگر سبقت گرفته وبقیه کارها جزئیاتشان نظرم را جلب کرده که اشاره خواهم کرد یکی از خوبی ویا نمیدانم شاید بدی این کارها  این است که معنی وتوضیح در درون اثر وجود دارد ودیگر منتقدنمیخواهد که  در حوزه ی معنی به خود زحمت دهد ، و سر در آورد/   لزوما شاعر ما را با روایتی روبرو میکند که خواهان معنی صرف هم  در آن نیستیم  واینجا زبان ِ کار وتکنیک ،منتقل کننده ی شعر هستند واگر معنی هم گاه گداری ندیده گرفته شود ویا با بازیهای زبانی نادیده گرفته شوند زیاد به خواننده ی امروز بر نمیخورد

زیرا ما با فرمهای چند گانه ومتضاد ویا کنشهائی روبرو میشویم که در زندگی با آن روبروئیم مثل همین شعر ...

این شعر اینگونه شروع میشود (از قونیه بازگشتم

من معمولا خود شمس تبریزم ...).در اینجا کلمه ی معمولا و کلمه ی خود  یک شک ودودلی وابهام را به وجود میاورد   و شاعر با کلمه ی معمولا به شعر برجستگی میدهد و با حذف کردن کلمه ی معمولا مسلما کارلوث میشد . این امر معمول ویا احتمال ، شک را در مخاطب به وجود میاورد وهمینطور فاصله را  ،فاصله  با چیزهای قابل لمس و واقعییات بیرونی

وقتی کلمه معمول به یک احوال پرسی بچسبد مثلا( من معمولا حالم بد است ...ویا (من معمولا خونه نیستم) امریست عینی در گفتمان و یا با تکثیر غم توامان.. واگر معمولا حذف  شود به زبان شعر نزدیک تر میشویم...مثلا حالم بد ِ . اما گفتن من معمولا رجب هستم ، رجب بذر افشان ویا شمس ،  ما با راوی دودل وپریشان حال روبرو میشویم  که با حذف معمولا  ممکن است نمک کار را از شعر بگیرد  و مسلما خود نمیداند کیست ویا میداند که شمس  تبریزی نیست ویا ....،نگاه کنید به این جمله( من معمولا در این ساعت به پارک میایم ،روی کدام کلمه میتوانید تکیه کنید کلمه ی معمولا در اینجا خنثی است چون معمولا یک کلمه ی همگانی وباور پذیر در کار است وقابل لمس ...

 

هیچ کلمه ی غیر معمول در این گفتمان روزمره دیده نمیشود اما با آوردن( معمولا) در کنار اسم اشخاص ویا در کنار چیزهای ذهنی ما معمولا دچار ذهن وسوسه گر خود میشویم ...وقتی به معمولا دچار میشویم در بند بعدی پس به احتمالا هم گرفتار میشویم . اگر معمولا شمس تبریز هستیم  پس احتمالا و نه احتمالا صد در صد اهل تبریز ویا میانه وفلان وفلان جا هستیم

اما در بندهای بعدی شاعر آب پاکی روی دست ما میریزد وبه بچه های ارومیه میگوید هر جور که عشقتون میکشه وراندازم کنید ... و با یک اندیشه ی دکارتی و چند معنی ائی میگوید من هستم ،این من هستم لزوما معنایش این نیست که من فکر میکنم پس هستم یا من زندگی میکنم  ویا سوال میکنم پس هستم ..  ،در اینجا به بچه های ارومیه میگوید هر جور که شما عشقتون بکشه)....من هستم )،در اینجا باغ جدیدی بروی ما باز میشود که من غیر از شمس خیلی چیزهای دیگری هستم پس شمس نیستم ، شاید کرمانشاهی ،شاید خرم ابادی ،شاید شمالی و....... باشم در ذهن شما ..    با آوردن لحجه های گوناگون راوی همه ی آنها را به نوعی تجربه میکند . واما ....ما نمیتوانیم به خودمان شک کنیم وبگوئیم من احتمالا شمس تبریزم ومعمولا ویا احتمالا اهل تبریزم......مگر اینکه معمولا روان پریش باشیم  ....

 یا یک جای کارمان بلنگد ... معمولا..

 

در واقع (من معمولا هستم) ویا (احتمالا هستم) در اندیشه ی شعر  مشتبه و جایگزین شده بر جمله ی( من هستم) دکارت

 

2. این شعر بر پایه عدم قطعیت و احتمال و اتفاق وکشف بعضی بندها و تفاوت حاکی از این وجوه جدی وکمیک شخصیتها در گذران گذشته ای که هر کدام یک گمشده ای را کشف میکنند  به وجود میاید.... برای کشف درون ...

 وهر کدام از جمله ها برای رساندن منظوری.... ویا منظوری تاریخی وخاطره ای از سر غم ....

 

واین شعر ساختاری عامی دارد با شخصیتها و آدمهای عامی در شعر، ما شعر را از زاویه دید یک شمالی  یک خرم آبادی یک کرمانشاهی یک بذر افشانی و احتمالا یک شمس تبریزی میتوانیم ببینیم   هر کدام از پارا گرافهای روایت ....و هر کدام دارای نگاهی معمولی و عامی و اجتماعی نسبت به چیزی که هستند دارند و در پایان تعارض بین دو شخصیت  به وجود میاید یک رجب و دیگری شمس که اینبار بر ما آشکار میشود کسی که برگ سبز میدهد وسوار تاکسی تلفنی میشود این باید بذر افشان باشد و این نقض آشکار هم بوجود میاید که ممکن است ما را یاد مَرد مُرده ی جیم جار موش( فیلمساز) بیاندازد که وقتی بلیک را به دنیای جدید میاورد و بجای اینکه دراین دنیای دوباره بلیک شاعر باشد  قاتل است وآخرین شعرش هم شلیک توی مخ  یک بابائیست با یک گلوله ....بنگ......../ و اینجا هم این حدس وگمان را بوجود میاورد که ممکن است این کسی که دراین دنیای عوامانه زندگی را شروع کرده خود شمس تبریزی باشد که برگ سبز رو میکند و واویلا از این شمس .... بقیه  با خودتان  ...

 

3. با معرفی شخصیتها شاخکهای مکان یابی ما حساس میشوند  و با معرفی شمال  وبا معرفی خرم آباد و جنوب وکرمانشاه ووو..وبا معرفی چاه های نفت و تشنگی  وبا معرفی حسین بار بر... و روستا نشینی و استکان چای و قزوین واصفهان وکباب شاندیز و...وصفی از هر شهر را میشنویم با لهجه ی و یا با توصیف وضعیت آن...

ما در کلیت با یک در بدری مواجه ایم در همه جای ایران...

چمدانم را بستم از ترس بسته شدن شکم در آورده بود .... دستپاچگی و عجله

وکنتراستهائی که بین سایه روشن هائی که بین این شک واحتمال به وجود میاید ونمیدانم ها ومیدانم های بسیار در کنار هم

نمیدانم من شمس هستم  یا...

من مرده ام و میدانم ....

4 . تنها ضمیری که در این نوع فرم حضور دارد ضمیر من است و شعر را شخصی تجربه ای از زندگی شاعر میکند

وتمامی بندهای مهم و شروع یک پاراگراف جاندار با این ضمیر شروع میشود

من معمولا...

من اساسا پسرای شمالی را دوست دارم....

با من لج نکنید ...لابد من مرده ام ..

عثمانی ها بیخود پاپی من شدند ...

چمدانم ...

 زبانم ...

فاتحه ام را خوانده اند

پسوند های ام ،اند

و فاعل همیشه یک منی است که مورد سوء ظن قرار میگیرد

5. این شعر تا بند پانزدهم و بهتر بگویم تا ایستگاه پانزده ام قدرت شاعرانه سوار بر کار است و از بند شانزده ام ویا ایستگاه شانزده ام  از گزاره های شاعرانه کمی عقب نشینی میکند و حتی از مفهوم روشن دور میشویم وربط وبی ربط هم سوار بر کار میشوند از (یادم نیست اسکله ی چندم بود......

ودوباره در بندهائی این قدرت وشعر به متن سوار میشوند مصرعهای زیادی را میشود مثال آورد ....

 

ودر ادامه وپر نکته ترین قسمت لحظه ای ست که خواهر شاعر به او زنگ میزند  آنجائی که خواهر وخواهر زاده ی نداشته ونیستی وتوهم و....واینجا شک جای خود را ...شکی که تا اینجا تا قطع شدن تلفن همینطور دو دستی به شاعر چسبیده  به مدت  بیست و چهار ساعت ....

لابد ، توي فومن بود كه از مغازه دار پرسيدم : آقا ؛ تلفنخانه كجاست ؟
يكي از خواهرانم از رشت زنگ زده كه
دكترها قرار است دخترم ، يعني خواهر زاده ات را بياندازند !
پاي تلفن زبانم بند آمد ، پيش تلفنچي يخ شدم ـ يك گلوله ـ
24 ساعت كه گذشت تازه فهميدم
اصلن من خواهر ندارم كه تخم انداخته باشد ! ( حالا بفرماييد خواهر زاده ام كجاست ؟! )

 

راوی لحضه ای یا بهتر بگویم بیست و چهار ساعت طول میکشد  به هوش بیاید واین شک را از خودش دور کند

به نظرم مدار شعر بر همین چند بند میچرخد و.........

شاعر با زیرکی میگوید (یکی) از خواهرانم ،در حالی که هیچ خواهری ندارد  واین احتمال را دوباره جان میدهد...واینجا صورت مسئیله اصلا پاک شده است و  اینهمه عاطفه و اندیشه در شعر کولاک میکند

 و اینجا راوی تعجب میکند  و زبانش بند میاید از بابت اینکه دکترها قرار است خواهر زاده اش را بیاندازند ونگران است

وبیست و چهار ساعت طول میکشد تا متوجه میشود این زبان بند آمدن نباید بخاطر آن قضیه باشد باید به خاطر چیز دیگری بوده باشد....که همه اینها در یک خلا ء ویک چرخش  اتفاق میافتد در یک حواس پرتی ویک سوزش عجیب در متن و مخاطب ....

این زندگی نامه ویا بهتر بگویم گردش زندگی وآدمها در اطراف واکناف در متن و جهان بیرون  ،شعر را حرکتی میکنند... انگار رمانیست در حال نوشتن ...

من بهترین بند ها وکامل ترین و شاعرانه ترین  مصراع ها را از متن میکشم بیرون ..بخوانید و .... از قونيه بازگشتم
من معمولا خود شمس تبريزم
احتمالا اهل تبريز ، ميانه ، مشكين شهر ، …
در مشتم ، برف اردبيل نشسته است ـ يك گلوله ـ
بچه هاي اروميه خوب وراندازم كنيد ( هر جور كه عشقتون مي كشه ) من هستم !
با اينهمه باغ ، بهار ، درختان سيب و هلو
سر از چاه هاي جنوب در آوردم
دست دوستان آباداني ام ، روي پل اهواز نمك گير شد
با اينهمه چاه هاي نفت
هر وقت كه تشنه ام به ملاقاتم بياييد !
و يك شاخه نخل كوت عبدا … پاي تختم بكاريد !
 
سر شب بود که مال خرها کمپ ب را اشغال کردن
ماهشهر ، ـ يك لنگه ـ احتياجات روشن كم دارد
رياضياتم ضعيف است نمي توانم جمع ببندم چند تا 18 چرخ مي شود يك بندر
حالا حالاها نمي خواهم به بندر عباس برسيم

 

این یکی از بهترین مصرعهای این متن است   رسیدن +18 چرخ + بندر عباس +جمع بستن و ریاضیات ..../که همه ترکیبی از یک بندر وهمه جمع بسته میشوند تا یک بندر را طولانی یا شلوغ ویا پُر میکنند، اینجا شعر کنش حرکتی واستعاره ای میگیرد چندین 18 چرخ استعاره ای از یک بندر وبندر عباس استعاره ای از 18 چرخها و واردات و....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

و بيابان هاي اطراف دزفول ـ زير پا ـ از ريشه سوختند ! ( به گمانم پابرهنه بودند !

دزفول + گرما+سوختن +زیر پا + ریشه + به گمانم پا برهنه بودند .../چه کسانی پا برهنه بودند  ؟دزفول یا آدمها ویا شهیدان و یا بیابان کدامشان از ریشه سوختند و یا میسوزند

..............

من اساسا پسران شمالي را دوست دارم
و دختران خزر را كه مادر تنهايي منند

..............

فقط هنگام ريزش برگ درختان خرم آبادي ام
( په لنگ شي … )

هنگام ریزش برگها فقط خرم آبادی است ....

و چقدر فرق است این جمله وزیباست در کنار جمله  و آواهائی که  به مناسبت شمالی بودن آمده  که آنها به هجو بیشتر نزدیک میشوند به  خنده های سر سری ..... اما این بند  وجه عاطفی اندیشگی کار را بالا میبرد

 

...............

شما سواد خواندن نداريد كه قبرم سنگ شود
درس خوان هاي ملامجدين فاتحه ام را خوانده اند !

.............

لابد ، من مرده ام    دليل نمي خواهد    بياورم
حتما نبايد مقبره ام در قونيه سيخكي بايستد
عثماني ها بيخود پاپي من شده اند كه هر چقدر بالا بياورم
در بلخ و نيشابور تخم زعفران بالا نمي آيد
اخوان يك گوشه ي تقويم نشست و به خیام گير داد كه
كباب شانديز با آب انگور خوش است
سر دوشاهي صنار چونه نزنيد ! آنقدر

فقط در تهران كباب داغ با نان گرم سرو مي شود

..............

 

با اين كه اصفهان مركز گز جهان است
هيچ وقت نخواستم نصف دنيا را تعارف تان كنم
احتمالا موقع برگشت ؛ قم … يك نيش ترمز لازم دارد تا …
تا دست و بالم پر باشد از سوغات موغات

و پرده ي پنجره اي را كشيد كه گيرم آستارا يخبندان است

........................

 

قيافه ي حسن باربر آنقدر عبوس نبايد باشد !

يك خياط توسرگاني سوزن دوزش كرد كه

.............

يك استكان چاي كلاچاي مي ارزد به بخار سماور باقر
حالا نمي دانم من معمولا خود شمس تبريزم يا رجب بذرافشان
كه دوست دارد سوار تاكسي تلفني شود و برگ سبز رو كند
بقيه با خودتان …

 

راوی هویت ویژه ای در این اثر ندارد ویک فرد خاص نیست بین رجب و شمس و......مانده و فضاهائیست  که آدم را به یاد تجربه ای که داشته میاندازد ،سفر وبازگشت با تاکسی تلفنیست شاید سفری ادیسه وار با تاکسی تلفنی در دل شهر های ایران ومشکلاتی مربوط به شناخت ...حسی شبیه به عقب وگذشته رفتن. و به شهرهای دور  رفتن به قم ...به کرمانشاه ...به شمال ...به خرم اباد......  و مسافر شدن ونشان دادن فرهنگ های جداگانه وشخصیتها ..ویک نوع نگاه به جهان پیرامون و روشی برای شعر گفتن ...اشعاری اینگونه از زمانها ومکانها میتواند چیزهای مشترک بسیاری داشته باشد ...

 .....................................

 گلچینی از مصرعهای شاعرانه 

 و دوست داشتنی رجب بذر افشان  به روایت من ...

 

: بقول جواد اكبري ، از اينطرفها...)

حواسم بود ساندويچ را طوري گاز بزنم كه قيمت گوجه پايين نريزد ! ها)

و من اينطرف اتفاق ( كه جواد اكبري نبود ! ) ايستاده بودم ، ـ)

بقول جواد اكبري ، از اينطرفها …)

دو تا اسحله روي شقيقه ام هارت و پورت كردند . (بجان شما …) قطرات باران از شرم آب شدند)

جنازه ام كه جمع شد ، نفس راحتي كشيدم)

مرده ها به من حمله ور شدند )
از اين خرما بخوريد ! (لطفن)
خوردم ، …
)

اندازه ي يك قد ، براي هوا خوري از قبر در آمدم ، همه جا عوض شده بود)

جاده معطل ايستاد و اتوبوس پاي فلش ايستگاه شانزدهم

و من در پاركينگ خصوصي سرگرم سرويس سر پايي . )

شهرداري ؛ روكش نرم و سبك و نازي روي چاله چوله ها كشيد)

(تصادفي به قاتل حال دادم )

يك نفر كه دوربين بود (( دو تا چشم سياه )) را قرض گرفت !!)

 

تفنگ هاي قلدر پاچه ي شلوار را گت نكرده اند

آقا اين سه راهي برق دارد      نخوابيد !

شايد اقتضاي عقرب وقت كشي نباشد

درست اول برج بود كه پستچي
نامه ي آرايشگرم را آورد
موهاي سرم به ريش فتح ا … نخندد

لكه ي سياه چشم تان افريقا نيست    پاكش كنيد !
لابد دل تان افريقاست كه …

بعد چهارم شعرم مرده است و احترام  …
خانم ! ترا خدا در تشيع جنازه ام … اشك نريزيد !   

بيچاره گرك روي درندگي خودش ايستاد كه …
يك ساق گندم زير پا له شد
خانم ؛ پا از كفش ديگران در بياوريد !
( يكي به من اين سايز را غالب كرد )
بايد در اتاق بگردم دنباله ي خودم را
يك نفر در اين شلوغي دستم را ول كرد

اين خانم كه لب پنجره نگران است

بگذاريد جيب هايم را بگردم ، شايد …
وگرنه زمين آنقدر كوچك نيست ، ـ اجاره تان عقب بماند ! ـ
بنگاهي كه نبايد غصه ي پول را بخورد

زمستان از كدام در بيايد ، زير پتو …
نوك قله نشسته اي بي خيال نون
تازه مي خواهي برف ببارد سپيد
سپيد برفي
گازت روي سيب ـ سرخ ـ پوسيد 

آب تني در يك كاسه ي شير بدك نيست، اما
وقتي گربه عكس خودش را از آب گرفت
4 / 3  دنيا لخت شد

اتاق سه شنبه بود و چند در كه بسته شدند ، ( داخل شويد )
اتاق سه شنبه بود و چند در كه وا شدند ، ( خارج شويد ) 

(( من زني مطلقه ام ))
در بخش جنوبي شهر
منزل ام آنطرف ديوار آجري افتاده ،
سيل ديروز بخشي ام را برد

“ من ” تازه به دنيا آمده است

در روز هفتم
دنيا را به من قرض بدهيد !

شعرهاي تيتش ماماني را تكه پاره كنيم !

2500 سال پياده گز كرديم و
هنوز هم …
تاكسي تلفني پشت خط است
الو …

من كه پيش تر گفتم : از بچه هاي اين محله ركب نخورديد !

لابد من از وي ـ وي ترم كه قرص چسبيدم يقه ي تزريقات چي

ـ لابد من از وي ـ وي ترم ؛

قطرات باران ، به شدت سقف را دو تكه كرد . يك پاره آجر صدر مجلس نشست . صندلي خانم معلم زير آوار بود و بچه ها ، … در حال جمله ساختن ! … ( به همان شدت )

سمعك مال عصر صنعت است كه عادت كرده فقط سوراخي اندازه ي شنيدن پيدا كند

20 ماه صندوقدار ولخرجي نكرد؟

تازه ، به جواني دختري نگريست كه ( داشت ) گوشه ي چادرش را كنار مي زد

احتمالا تخته ي سياه سرگيجه گرفته است كه …
ديگر نمي توانم صفرها را تشخيص بدهم !
خانم معلم ؛ لطفا آقايي كنيد يك صفر به من بدهيد

هر روز همسرم سرگيجه هايم را توي كيسه ي زباله مي ريزد

سرنوشت از خط هاي پيشاني كشيده مي شود . يكي آنطرف خيابان ايستاد . يكي از كنارم رد شد . يكي قرار است سلام كند . يكي … (!) …

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:57  توسط  احسان رستمی  | 
 
  بالا