|
احســان رستـــمی
|
||
|
میخواهم با تو آن کنم که بهار با درختان گیلاس میکند |
۲ بار اندیشیدن من به این شعر فقط علتش لایه پنهانی است که در خوانش اول اندیشیده نشد و زیبائی خوانش دوم یعنی خوانش روائی تیرداد نصری از شعر نیما من را به فضای اندیشگی و جستجو و تحقیقی دوباره کشاند
ومیزان ابهام نهفته در واژگان و چشم اندازی شاعرانه از جانب ، راوی .....
مانده اسم از عمارت پدرم ..
همسوئی شعر و واقعیت در شکل گیری زبان
و اشیا بر روایت ...
راوی در شکل گیری این زبان و این فضا با لفظ و معنی ، عملی ذهنی و عملی زبانی را بیان میکند و رویت چنین عمارتی را برای ما واقعی تر
و از رهگذر زبان این عمارت را قابل مشاهده میکند ...
و با سخن گفتن و تفکر... کلمات و تصاویر و( سایه ها) را منتقل میکند و اسمی که از یک کلییت باقی میماند مثل اسمی و شیرینی ای که بعد از خورن یک شکلات باقی می ماند.. و یا اسمی که بعد از فرو ریختن یک انسان باقی میماند.. یک پیر ، یک مراد ..و همینطور فرو ریختنی بزرگتر و اسمی که بعد از خراب شدن یک شهر.... مثل بیروت در لبنان باقی میماند ، بیروت و عروس خاور میانه بودنش (بیروت با تمامی زخمهایش زنانه است ).....
در این کار ما با یک اسم روبروئیم شهری ویا مُرده ای و یا خانه ای که از آن یک اسم باقی مانده و گذشته را پیش روی ما زنده میکند... ، گذشته ی سالم ،گذشته ی پویا ،گذشته ی زیبا ،و این گذشته ...عاطفی و رویائی و یا ذهنی و کمی تاریک جلوه میدهد......
(من به این فکر افتادم که ابزارهای رسیدن به خوانش دومم را تغیییر دهم)... پس نیاز به نوشتن دوباره داشتم فقط از این راه امکان این قضیه وجود دارد و در روند نوشتن مطمئنم که به آن میرسم حالا میخواهم این حقیقت و این ابزار را پیش خودم مجسم کنم و اندیشه ...
اندیشه ی نیما زمانی اینجا بدست میاید که بفهمیم چه میگوید...و زبانش را بشناسیم ... زیبا ترین هنر نیما اینست که ما با ذهن و اندیشه زنده روبروئیم و بخاطر همین کلمات زنده هستند.......
دیداری کردن شعر و اشیا با دیدن و شنیدن در هم میامیزد...
شاعر از عمارت سخن میگوید و بنای فرسوده ی جان را پیش روی ما زنده میکند از چراغ ِ آن مرد سخن میگوید ..
و( سایه ها) را پیش چشم ما زنده میکند... معنای شعر را بر حسب میزان ابهامات نهفته در واژه ها تغییر می دهد...
ما با زبان نقاشی در کار روبرو ئیم و با واقع نمائی و درهم آمیزی و با جادوی این واقعییت روایت شروع میشود.. از یک عمارت..../ و نشان دادن و پیش رو آوردن همه ی گذاره های این اسم ، این شی و این عمارت به ترتیب مانند نقاشی کشیده میشود تالاری کشیده میشود .. در ِ آن ... جغد ِ ان... طویله... سر در.. و داخل ِ اتاق... راوی و درون راوی و نقاش ....
و نقاش فقط نمیتواند چیزهای ذهنی این اثر را و این عمارت را نقش کند از جمله اسم این عمارت... و همچنین مشخصاتی گزارشی و بیرونی از آن دارد و تصویر باقی مانده در ذهن ما فقط یک اسم است .....
و توصیه به ندیده انگاری دیگر مشخصات این عمارت است در بند های رو به پایان ..... و فاصله ای که بین شعر و نقاشی بودن این اثر بوجود میاید
زبان این شعر معنای خاص را بهم میریزد تا از مستقیم گوئی بگریزد و استنباط کردن را پیش روی ما میاورد واین جایگزینی یعنی گفتن چیزی و استنباط چیز دیگر ... این جایگزینی استعاره را بوجود میاورد .....
اگر به جمله سارتر ایمان پیدا کنیم که هر واژه یک شی است ما در این جا با نقش اشیا و شی روبروئیم... هم از معنای بیرونی وهم از معنای درونیش شی بودن متن و کلمات و شی شدن کلمه ها...
ما با تغییر ساختمان روبروئیم ، با جایگزینی یک ساختمان دیگر....... و انقدر به این عمارت نزدیک میشویم و پرداخت میشود چه روائی و چه توضیحی ما ناخوداگاه با روایت دیگر از ساختمان روبرو می شویم که این روایت دوم از دیداری کردن پرهیزمان میدهد
و تمایزی در معنای اول بوجود می آورد و حالات و خیالات را به ذهن اول می کشاند.......
استوار بودن کار بر منش علم به جزئیات است و فضا سازی ِ پیش روی.. و فلسفه کار بر متنی خاموش و بر(ریتمی خاموش) و تاریک میچرخد فضای متوحش ، خاموش وتاریک چه آنجا که یک اسم است از یک کلییت ...وچه آنجا که با یک عمارتی پر از مار و مور و جغد در معنای درونی روبرو میشویم و چه آنجا که با فضای طویله سرا و سر خمیده روی کتاب و سایه انداز بودن و چه آنجا که افتادگی و روی هم افتادگی است ....
شما اگر زمانی یک مارمولکی دُمش را بگیرید و از سوراخ بکشید بیرون البته اگر نترسید.... و ناخوداگاه فقط با دم این مارموالک روبرو شوید . مانده دم از این مارمولک .....
مارمولک با عمارت وتن و پیکرش در غیاب و در سوراخ می روند و این دُم در دست ِ شما در حال دُم دُم زدن است و شما اگر مولف باشید و راوی... شروع به توصیف و روایتی مایوس وار از مارمولک میکنید و چون این موجود زنده است صد در صد به روایت توصیفی میپردازید و اگر شی بود دیگر این طور نبود....وچون زنده است .. شروع به توصیف میشود سبز بودن سر سبز بودن عینک داشتن ذهنی میشود (مارمولک پیر با عصا ) و همینطور واقعییت روی ِکار باران ِ سیل آسائی است که صحرا را گـِل میکند و راه عبور شاعرانگی را میگشاید واقعییتی که دمُی مانده از مارمولکی در دست ..... روایتی توصیفی میشود....
اما در جمله ی اسمی مانده از عمارت پدرم ..این طور نیست بخاطر شی بودن همه چیز ...
انحراف از زبان عملی در این شعر و زبان گفتار و جابجائی کلمات ...و از این درهم ریزی که در کارهای نیما سر آغاز حرکت های جدید شد
ابزارهای انتقال و ارتباط را...یعنی شعر و نثر را میتوانیم دراین کار ببینیم یعنی بر ارتباط تکیه دارد مانند نثر و بندهائی که بار انتقال را و وجه شاعرانه ای را به ما منتقل میکنند واینها زبانی میطلبد... زبانی ذهنی تر ودرونی بانفوذ بیشتری .......
فروید معتقد بود که بدن نخستین خویشتن است وانکار طبیعی بودن آن سبب میشود که تمامی ارکان خویشتن سُست شود/
دراین شعر بدن وساختمان وشاکله ی واقعی ِعمارت انکار میشود وارکان سُست..... واز حالت طبیعی خارج میشود... (جغد) جای انها را میگیرد ،تاریکی جای آنها را میگیرد،
وعمارت ِ دیگر در ذهن جای آن را میگیرد ، و دنبال یک هویت تازه است و همچون مجسمه سازی به دنبال ادراک فضاست فضائی که باید انسان آنرا روی دفتر و کتاب ترسیم کند وببیند به چشم... وهمینطور با انسان ِ منزوی ِ داخل ِ متن روبروئیم وجهان ِ منزوی و پیکری که در حال منجمد شدن است... واز بین رفتن و فسرده بودن وفسانه بودن ِعمارت دیگر و افسون... چراغ و تاریکی اغلب بر هویتی و عمارتی تاریک و رها شده از این چندین نسل خبر میدهند ....و نمایاندن این پیکر ه و این عمارت هویتی وهمی است برای انسان امروز ......این شعر خاطره وحافظه را زنده میکند تاریخچه و سرگذشت.... و راوی ای که از خانه ای روایت میکند حساب همه چیز را دارد و به نسخه ی مجاز ِ حقیقت رو میآورد... واین تعرف کردن او حافظه و گذشته وکیستی را پیش رو میاورد.. هستی خانه را... آن مرد را... از( آن مرد) شروع میشود ..تلالو نور چراغ را میبینیم ....خاطره های سرد و تاریک را میبینیم روی دفتر ...روی کتاب ...و پیکره و جامی شکسته را که نور ِ چراغ انگار درآن دارد میتابد
و خاطره وروایتی که از گذشته باقی مانده است و یک فرهنگ سیستماتیک وکلاسیک قدیمی و عمارت در حال فروریزی است .......
در شروع ، این عمارت توصیف شده به یک اسم... مثل این میماند رفته اید به بنگاه وصحبت از خانه ای کردید که هنوز کسی ندیده و هنوز یک اسم است ... و سندی که با مشخصات این خانه مارا روبرو میکند ..
طرف جنوبش ...طرف شمالش ...یک تالار دارد... یک طویله سرا...... .واینها توصیفاتی است سندی که از خانه ی تاریک وشاکله ی پدر داده میشود و توصیفی از جنس سند و با مشخصات خانه همراه است........ با سند ششدانگ واین توصیف سندی همراه با جغد و سردر و چراغ ِ روشن ....(اینجا اهمییت هنریش در (جغد )است بندها مستقل از هم میشوند ودر سند و در دفتر جای نمی گیرند مثل چراغ روشن ....کتاب ...سر خمیده .....اینها لوازم فروش نیستند و روایت کار از گذشته شروع میشود از درب طویله را که باز کنی بوی کهنه از عمارت خفه ات میکند و به دورادور میبرد .....
|
|